لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است،
واگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام...
پی نوشت: درگیر هجوم بی معنی لحظه ها شدم!
+ نوشته شده در
2007/2/19ساعت 12:53  توسط افیون
|
هردم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که، وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
آه ...آری ...این منم...اما چه سود
«او» که در من بود دیگر نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او»که در من بود، آخر کیست،کیست؟
پی نوشت: سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!
+ نوشته شده در
2007/2/19ساعت 1:9  توسط افیون
|
گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در
2007/2/19ساعت 0:52  توسط افیون
|
من در این شهر سکوت
عاشق فریادم
و به من می گویند:
ای دیوانه خفه شو
و من اینجا باز
می کشم از ته دل
یک فریاد
پی نوشت: بعضی روزا با اینکه فریاد می زنی هیچکس صداتو نمی شنوه!
پی نوشت 2: انقدر داد زدم صدام گرفت!
+ نوشته شده در
2007/2/18ساعت 19:5  توسط افیون
|
چشمان تو شبچراغ سیاه من بود,
مرثیه دردناک من بود
مرثیه دردناک و وحشت تدفین زنده بگوری که منم,
من...
+ نوشته شده در
2007/2/17ساعت 15:18  توسط افیون
|
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی
نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست من
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود, چون کوه
یادگاری جاودانه, بر تراز بی بقای خاک.
+ نوشته شده در
2007/2/17ساعت 15:8  توسط افیون
|