عجب دنیایی شده، آدم در طول روز یه چیزایی می بینه که کارش از شاخ در آوردن هم می گذره!
پی نوشت: شدیداَ دنبال کار می گردیم، برایمان دعا کنید!!!
+ نوشته شده در
2007/4/20ساعت 22:1  توسط افیون
|
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست آن یارم که عالم مست اوست
پی نوشت: خدای رحمت دهاد کسی که این تابلوی این شعر را برای برادر ما خرید که ما هروقت از نگاه کردن به صفحه مانیتور خسته شدیم کمی تنوع در دید ما حاصل شود!!!
+ نوشته شده در
2007/4/19ساعت 0:6  توسط افیون
|
داشتم یه کتاب می خوندم "جنگل واژگون" اثر "جی.دی.سلینجر"، حالا حالم خیلی بده، خیلی بدتر از اونی که فکرشو می کنی!
یه حسه بدی دارم، یه حسه لعنتی، دلم می خواد به زمینو زمان فحش بدم، یه حسه بی سر و ته احاطم کرده!
دارم کلمه کلمه کتابو بالا میارم. یعنی دارم کم کم از آدما نا امید می شم.
ای کاش یکی بود باهاش حرف میزدم!
پی نوشت: ای خدا، چرا هیشکی امشب بیدار نیست؟
+ نوشته شده در
2007/4/17ساعت 3:33  توسط افیون
|
امروز
هیچ چیز جهان
عادی نیست.
این است
نخستین بامداد
+ نوشته شده در
2007/4/16ساعت 14:1  توسط افیون
|
کم کم داره حوصلم از این زندگی سر میره. دیگه داره خیلی احمقانه میشه، وقتی مجبوری بشینی و به یه مشت حرف بی خود گوش بدی. حالم داره از این همه غر غر بهم می خوره، حتی حاضر نیستن بشینن و فکر کنن شاید خودشون مقصرن، همینطور یه بند حرف می زنن. تازه این قسمت خوب ماجراست، قسمت بدش وقتی شروع می شه که می فهمن از هیچ توجهی به حرفاشون نداری و اصلا برات مهم نیست، اون وقته که هزار و یک دلیل برای قانع کردن تو و توجیه کردن کاراشون میارن. اینجور مواقع دلت می خواد یه مشت محکم بزنی تو فکشون و داد بکشی " اصلا به من چه، برو گم شو، دیگه نمی خوام حتی یه کلمه هم بشنوم" ولی من هیچ وقت جرات این کارو ندارم و همیشه محکومم به گوش کردن!
پی نوشت: اینجا داره مثل سگ بارون میاد، میای با هم بریم زیرش؟
+ نوشته شده در
2007/4/15ساعت 0:13  توسط افیون
|
خر و شاه و من
فردا تلف می شویم
خر از گرسنگی
شاه از دلتنگی
من از دلبستگی
پی نوشت: زندگی گیلاس است، مرگ هسته گیلاس، عشق درخت گیلاس است!!!
+ نوشته شده در
2007/4/13ساعت 1:31  توسط افیون
|
حالا حالم خیلی بهتره
دیگه عصبانی نیستم
فقط یه ذره دلم شکسته!
پی نوشت: می شه کسی منو از این خلاء نجات بده!
+ نوشته شده در
2007/4/12ساعت 13:1  توسط افیون
|
می تونس بدتر از این باشه، خیلی بدتر
اما حالا اینجاییم، اینجا
آینده ما با گذشتمون ساخته نمی شه، با حال ساخته میشه!
الان اعتراف می کنم که خیلی کم میشناسمت!
پی نوشت: اگه با حرفام و نوشته هام رنجوندمت ببخش ،
راستشو بخوای هیچ وقت فکر نمی کردم نوشته هامو بخونی!
پی نوشت 2: فرصتی از کف رفت؟
+ نوشته شده در
2007/4/11ساعت 21:5  توسط افیون
|
آدما میان، میرن، گند میزنن به زندگی آدم!
تف به این آدما، تف!!!
+ نوشته شده در
2007/4/11ساعت 1:7  توسط افیون
|
یعنی میشه یه روزی بیاد که من دیگه سر درد نداشته باشم؟
پی نوشت: یه سر درد اعصاب خورد کن احاطم کرده!!!!
پی نوشت2: کمک، کسی می تونه منو از شرش خلاص کنه؟
+ نوشته شده در
2007/4/9ساعت 22:34  توسط افیون
|
دلیل خاصی برای نوشتن اینا ندارم!
مثه دستشویی داشتن می مونه!
باید اون کارو انجام بدی، اگه ندی خیلی بهت زور میاد ولی نیاز به دلیل خاصی نداره!
نوشته هایه منم یه چیزی تو همین مایه هاست!
خودمم زیاد با هاشون حال نمی کنم چه برسه به بقیه!!!
پی نوشت:لطفا نصیحت پدرانه هم نکنید!
+ نوشته شده در
2007/4/9ساعت 1:4  توسط افیون
|
هر وقت این ساعت شب می شینم پشت کامپیوتر باید با کلی پشه دست و پنجه نرم کنم!
پی نوشت: آخه همه چراغا خاموشه و تنها نور ماله صفحه مانیتوره!
پی نوشت2:کسی راهکاری برای حل این مشکل سراغ داره؟
+ نوشته شده در
2007/4/9ساعت 0:57  توسط افیون
|
بعضی اوقات حس می کنم خیلی نا توانم
انقدر نا توان که از پس کوچکترین کارای دنیا هم بر نمی یام!
انقدر پیش خودم ضعیف می شم که از کوچیکترین حرف دیگرانم ناراحت می شم!
خیلی احساس بدیه!
ولی نمی تونم جلوشو بگیرم!
بعضی اوقات انقدر خسته می شم که باید چند سال استراحت کنم!
اینا همیشه بعد از یه بحران میاد!
پی نوشت: امیدوارم اون بحران تو نباشی!
+ نوشته شده در
2007/4/7ساعت 15:55  توسط افیون
|
امروز
در انتظار کسی نیستم
پس چگونه است که اندیشه هایم
همراه گرگ و میش
تیره تر می شوند؟
پی نوشت: شاید کسی در انتظار من باشد!
+ نوشته شده در
2007/4/5ساعت 14:59  توسط افیون
|
طلسم رنج من پوسید
چنین احساس کردم من، لبان مرده ای لبهای سوزان مرا
در خواب می بوسید...
ا.بامداد
پی نوشت: زندگی شیرین می شود!!!
+ نوشته شده در
2007/4/2ساعت 13:33  توسط افیون
|
من خط مبهم درختانم
که در آن کبوتران نسیم بال و پر می زنند:
در رستنگاه گیسوان تو را نوازش می کنند...
فیلیپ ژاکوته
پی نوشت:اما زیر انگشتان ناکام از فراق،
آفتاب دلنشین چون پر کاه می شکند.
+ نوشته شده در
2007/3/27ساعت 14:59  توسط افیون
|
شوخی شوخی سال ها دارن پشت سر هم میان و میرن!
جدی جدی دارم بزرگ می شم!
پی نوشت: نمی خوام بزرگ شم، می خوام بچه بمونم!!!
+ نوشته شده در
2007/3/26ساعت 15:16  توسط افیون
|