بی هراس از بلندی و باد لب این پرتگاه قدم می زنی که چی بشه؟... منتظری؟... بر نمی گرده... به خدا بر نمی گرده... آه می کشی؟ ... احساس پوچی می کنی؟ ... فکر می کنی با این کارا چیزی عوض می شه؟... به خدا عوض نمی شه... باید بری... یه مدت باید بری... فقط چند تا فکر خوب با خودت بردار... واسه یه مدت کوتاه هم که شده برو... اگه بمونی می گندی... می پوسی...کپک می زنی... برو ... واسه خودت می گم... وقتی برگردی همه چیز درست شده... همه چیز...حتی خودت... باور کن...!
+ نوشته شده در
2007/5/20ساعت 22:11  توسط افیون
|
امروز به این نتیجه رسیدم که جارو برقی خونمون فیلسوفه!
پی نوشت: حالا بماند به چه دلیل!
+ نوشته شده در
2007/5/19ساعت 17:41  توسط افیون
|
دیشب باز در رویایم با تو قدم می زدم...!
+ نوشته شده در
2007/5/19ساعت 13:31  توسط افیون
|
امروز خیلی دلم می خواد دعا کنم!
خدایا به من گوشی بده که نتونه بعضی از حرفا رو بشنوه!
خدایا به من زبانی بده که نتونه بعضی از حرفا رو بگه!
خدایا به من چشمی بده که نتونه بعضی صحنه ها رو ببینه!
خدایا به من مغزی بده که بعضی از فکرا نتونه بهش راه پیدا کنه!
خدایا به من قلبی بده که کسی نتونه واردش بشه!
پی نوشت: رو آخریش خیلی تاکید دارم، لطفا آخری رو زودتر بر آورده کن!
+ نوشته شده در
2007/5/17ساعت 22:39  توسط افیون
|
امروز به اندازه جابه جا کردن یه کوه انرژی داشتم ، ولی هیچ کوهی رو که سر راه باشه و جا به جا کردنش دردسر درست نکنه پیدا نکردم...
پی نوشت: می شه یه چند تایی کوه بی صاحاب معرفی کنی!
+ نوشته شده در
2007/5/16ساعت 20:34  توسط افیون
|
امروز محکومیم به جرم دانایی
امروز محکومیم به جرم آگاهی
امروز محکومیم به جرم زیبایی
امروز محکومیم به جرم...
امروز محکومیم به جرم آزادی
پی نوشت: چند وقت پیش یه بیلبورد بزرگ توی شهر دیدم که توش نوشته بود خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد...ولی حالا به جرم زیبایی مورد تحقیر و فحاشی قرار می گیریم!
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 21:30  توسط افیون
|
به دیدارم بشتاب
این شکوفه ها
به همان سرعت که باز می شوند
فرو می ریزند!
پی نوشت:دلم می خواد بتونم همزمان هم بخندم هم گریه کنم!
+ نوشته شده در
2007/5/13ساعت 22:5  توسط افیون
|
این روزا دلم می خواد کلی چیز که تو دلمه بنویسم... ولی نمی تونم چون گیر کردن سر جاشون و از تو دلم بیرون
نمی یان.
پی نوشت: دل من زندون داره تو می دونی!
+ نوشته شده در
2007/5/12ساعت 21:54  توسط افیون
|
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
پی نوشت: می ترسم...
+ نوشته شده در
2007/5/9ساعت 12:44  توسط افیون
|
برای بیقراری هایم این لحظه ها کافی نیست...
+ نوشته شده در
2007/5/6ساعت 22:46  توسط افیون
|
-ببین این نیست؟
-نه این اصلا شبیه اونی نیست که من به شما دادم!
-بیا خودت بگرد، من همشونو اینجا می ذارم!
-اینهمه؟...باهاشون چی کار می کنی؟
-جعمشون می کنم!
- که چی بشه؟
-هیچی ، واسه قشنگی!
...
-مرسی، مال من توی اینا نیست!
- خواهش می کنم، حالا می خوای این یکیو بردار!
- نه من مال کس دیگه رو نمی خوام، فقط مال خودمو می خوام!
...
-ببخشید آقا پیش شما نیست؟
-بچه برو پی کارت!
-خانوم پیش شما نیست؟
- نه.
-می شه یه نگاهی بکنید؟
-گفتم که نیست!
...
-آقا دست شما نیست؟
-دنبال چی می گردی؟
-دنبال... آخه چه جوری بگم؟
-هر جور که راحتی.
-مسخرم نمی کنین؟ اگه پیش شما نیس فقط بگین نیس، تورو خدا نصیحتم نکنید، گوشم از این حرفا پره!
-خوب تو اول بگو دنبال چی می گردی.
- من ... راستشو بخواین دنبال دلم می گردم.
-گمش کردی؟
-آره فک کنم، فک می کنم دست کسی جا مونده باشه!
-خوب، آخرین بار دادیش به کی؟
-یادم نمی یاد... شاید داده باشمش به... نه به اون که اصلا...یادم نمی یاد!
-حالا چی شده که دنبالش می گردی؟
-چیز خاصی که نشده!
-می خوای بدیش به یه آدم جدید؟
-نه، اونو که اصلا حرفشو نزن!
-پس چی؟
-هیچی ... ولی اینجوری که نمی شه!
-چرا نمی شه؟
-آخه ...
-آخه بی آخه، مردم خودشونو گم می کنن، دنبالش نمی گردن!
- حرف شما درست... ولی...
-ببین تا صب می خوای وایسی اینجا و واسه من ولو و اما و اگر بیاری؟
-نه، ولی ...
-الآن حالت چطوره؟
-خوبم، حال شما چطوره؟
-آخ که تو چقدر احمقی، منظورم این بود که جای خالیشو حس می کنی؟
-نه.
-پس بیکاری افتادی تو خیابونا دوره که آی مردم من دلمو گم کردم؟
-نه بیکار نیستم!
-پس برو خونتون.
-یعنی بی خیالش شم؟
- از من می شنوی ...آره!
-باشه!
...
راستی آقا...آقا...آقا...مرسی!!!
پی نوشت:...
-
+ نوشته شده در
2007/5/4ساعت 20:41  توسط افیون
|
چرا دیگه هیچی واسه گفتن، واسه نوشتن، حتی واسه حرف زدن ندارم؟
یعنی آدم به این زودی خالی می شه؟
پی نوشت: احساس پوچی می کنم!!!
پی نوشت۲: خیلی احساس بدیه!!!
+ نوشته شده در
2007/5/3ساعت 0:7  توسط افیون
|
روشنایی روز دیگر
و من هنوز نپیوسته ام به او
چه می توان کرد با کالبدی
که لجبازانه
به حیاتش ادامه می دهد.
پی نوشت: تبعید زنان بد حجاب
پی نوشت۲: عجب...
+ نوشته شده در
2007/4/29ساعت 15:33  توسط افیون
|
ذره ذره زیر گام های این عبور مبهمت له می شوم
به سان برگی خزان زده...
پی نوشت: نمی دونستم امنیت اجتماعی امروز با کوتاهی پاچه ما رابطه مستقیم داره!!!
+ نوشته شده در
2007/4/28ساعت 16:2  توسط افیون
|
and he is gone
I don't know why
until this day sometimes I cry
he didn't even say goodbye
he didn't take the time to lie
bang bang
he shut me down bang bang
I hit the ground bang bang
t5hat awful sound bang bang
my baby shut me down
+ نوشته شده در
2007/4/26ساعت 15:45  توسط افیون
|
خیلی بهش فکر کردم، چرا همیشه یه جای کار می لنگه؟ چرا باید اینجوری می شد؟ هر چی فکر می کنم نمی فهمم کجای قضیه رو اشتباه کردم؟
ای کاش اینجوری نمی شد!
پی نوشت: دیگه از زندگی کردن خسته شدم، برای یه مدتی دلم می خواد بمیرم!!!
+ نوشته شده در
2007/4/25ساعت 1:6  توسط افیون
|
هر سال روز تولدم به این نتیجه می رم که جای اینکه بزرگتر شده باشم یه درجه به خرییتم اضافه شده!
امروز تولدمان است، 19 ساله شدم!!!
پی نوشت: دارم از فضولی می ترکم!!!
پی نوشت 2: من تازه امروز به این نتیجه رسیدم که گفتن اینکه کادو برات نخریدیم شوخی بی مزه و لوسیه!!!
+ نوشته شده در
2007/4/22ساعت 21:15  توسط افیون
|
من تو ناراحت کردن آدمایی که دوستشون دارم، استادم
شرط می بندم هیچکی به این سرعت نمی تونه گند بزنه به همه چیز
واقعا من شاهکارم!!!
پی نوشت: الان از دست خودم انقدر ناراحتم که حد نداره!!!
پی نوشت 2: یکی پیدا شه یه دونه بزنه تو گوش من، شاید آدم شم!!!
پی نوشت 3: احساس گناه می کنیم!!!
+ نوشته شده در
2007/4/22ساعت 1:1  توسط افیون
|
از اینکه بین روزمرگی زندگی آدما گم بشم بدم میاد،
از اینکه یه عادت بشم بدم میاد،
از اینکه یه شبح بشم فقط واسه خاطرات بدم میاد،
از اینکه نادیده گرفته شم بدم میاد،
از اینکه فراموش شم بدم میاد!
پی نوشت:هی، با تو بودم ها!!!
+ نوشته شده در
2007/4/21ساعت 2:19  توسط افیون
|