تبليغاتX
Opium

Opium

bring me forth another dream

تلخ...

راه می افتم که برم...قدم اول رو محکم بر میدارم...قدم دوم رو با ناامیدی...قدم سوم رو با ترس...قدم چهارم رو با شک...قدو پنجم رو با...باید برگردم...تورو توی گذشتم جا گذاشتم...بیتابم و گیج...

... سردمه!

 

khastegi

 

پی نوشت: این روزها خیلی تلخم...حتی تلخ تر از قهوه های شوکا...حتی تلخ تر از این تریاک نشئه کننده لعنتی!

+ نوشته شده در  2007/6/20ساعت 2:0  توسط افیون  | 

ورم...

دچار بیماری حال از خود بهم خوردگی شدم...احساس می کنم روحم داره ورم می کنه... بزرگ میشه ... بزرگتر میشه...دلم می خواد روحمو بالا بیارم ... اینجوری حالم بهتر میشه... مطمئنم...فکر کنم روحم آپسه کرده باشه...روح درد گرفتم.. روحم قلنج کرده ... نمیدونم چه مرگشه ولی همینجوری داره باد می کنه... باد می کنه و تو سرم جم میشه... اونوقت سرم باد می کنه... و بالاخره می ترکه ... قبل از اینکه بترکه باید بتونم بالا بیارمش...حالم اصلا خوب نیست... روح درد گرفتم...روحم داره ورم می کنه و می خواد پوستمو بترکونه و بیاد بیرون...اونقت بازم ورم میکنه و همه جا رو می پوشونه ... اول اتاقمو... بعد خونه رو بعد...دیگه نمی تونم...از بس همه چیزو قورت دادم اینجوری شده...داره ورم میکنه...الان سرمم باد کرده... داره می ترکه...!


 sar dard


پی نوشت: وقتی داشتم اینو می نوشتم زلزله اومد...خدا کنه عذاب الهی به خاطر حرفای من نباشه!


پی نوشت۲: می خوام قالب بلاگم رو عوض کنم ... همین جا از کسی که قراره قالبش رو بذارم معذرت می خوام و اظهار پشیمونی می کنم!

+ نوشته شده در  2007/6/18ساعت 19:26  توسط افیون  | 

dreamland

بعد از اون 43 ساعت بی خوابی...خوابم برد...خسته بودم و نا امید...

خواب دیدم...دارم به سویت می آیم... درآغوش می کشمت... و می بوسمت

کجایی پس؟...بیدار که شدم رفتم سراغ حافظ...فال گرفتم...میگن نباید فال رو برای کس دیگه ای گفت ولی من می خوام همتون بدونید:

باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم


پی نوشت: نمی دونم یعنی چی!

پی نوشت 2: چرا تا وقتی داد نزنی کسی نمی بیندت؟ اینو جدی گفتم!

پی نوشت 3: باز هم دچار یکی از همون سر دردای همیشگیم شدم...!
+ نوشته شده در  2007/6/16ساعت 18:49  توسط افیون  | 

42 ساعت در خواب و بیداری...

الان که دارم این مطلب رو می نویسم دقیقا 42 ساعته که نخوابیدم.

دارم کم کم خل میشم... تازه دارم به یه حس خوب میرسم... میخوام نخوابم ببینم چقدر دیگه دووم میارم...داره جالب میشه...سرم درد می کنه ولی دقیقا نمی دونم کجاش... تقریبا از 10 ساعت پیش دیگه احساس خستگی نمی کنم... و از 2 ساعت پیش یه انرژی تازه پیدا کردم...چند وقت پیش یه مطلبی تو روزنامه خونده بودم که می گفت بی خوابی زودتر از بی آبی آدم رو می کشه...فک کنم اگه 2 روز دیگه به این کار ادامه بدم همتون خرما مهمون خانواده بشین...!


پی نوشت: می خواستم اسم این پست رو بذارم یکی از تجربیات مالیخولیایی من ولی یاد این اسم افتادم به نظرم جالبتر اومد!
+ نوشته شده در  2007/6/16ساعت 1:22  توسط افیون  | 

شماها...

راستی یادم رفت بگم یکی دیگه رو هم می شناسم که بدجوری سرفه می کنه... یکی دیگه هم فقط میگه و می خنده و سلام می کنه...یکی دیگه رو هم می شناسم که می یاد فقط شعر می نویسه...

 

پی نوشت: به این نتیجه رسیدم که هر کس هر چیزی رو که نمی تونه جاهای دیگه بگه میاد تو نظرات بلاگ من می گه.

نا امیدی در نو کمپ مقالم توی اعتماد

+ نوشته شده در  2007/6/13ساعت 21:23  توسط افیون  | 

Here

درست وسط بلاگم یه پیاز در اومده... نمی دونم کی کاشتتش... ولی هرکی که کاشتتش اگه بیاد خودشو معرفی کنه من باهاش کاری ندارم!

یکی از کیمیاگران دوران باستان هم گاهی به اینجا سر می زنه...تازه یک از شخصیت های مورد علاقم هم اینجا میاد و میره ... تو بلاگم یه بانو می شناسم... یه جای خالی می شناسم... دو تا آدم خل میشناسم که با اینکه هم اسمن حاضر نیستن با یه اسم دیگه بیان...یه روان پریش هم گاهی این طرفها میاد... یه سگ زردم این اطراف می پلکه گاهی هم پارس می کنه...یه بخار از یه پسر هم توی هوای اینجا هست...کاراگاه گجت هم گاهی به ما سر می زنه... یکی رو هم می شناسم که این روزا بدجوری عاشق شده، عاشق یه صدای قشنگ شده که اصلا اسمشو صدا نمی کنه...!


پی نوشت: من چرا دارم در مورد اینا می نویسم؟
+ نوشته شده در  2007/6/12ساعت 23:55  توسط افیون  | 

passivity...

راه می رم بی اراده...راستش رو بخوای فقط جلوی پامو نیگا میکنم که زمین نخورم...آخه حتی نمی تونم دوباره بلند شم...پس تورو خودا از سر راهم برو کنار!
+ نوشته شده در  2007/6/9ساعت 20:56  توسط افیون  | 

افیون برایم رویای نشئه کننده دیگری بیاور...

نشئه از تنهاییم...به سان خواب زدگان می گریزم...دیوانه وار می چرخم تا از خود وارهم...اگر گذارت به این طرفها افتاد، مواظب باش فکر هایم را که کاشته ام تا سبز شود له نکنی...دیروزتر ها اینگونه بودم نرم و بی تشویش...امروزترها بیگانه ام با خویش...تا نهایتت...شاید هم بیشتر...غروب زده شدم بی تماشای هیچ غروبی...می خواهم تمام بغض های دنیا را گریه کنم و تمام درد های دنیا را فریاد بکشم...

افیون برایم رویای نشئه کننده دیگری بیاور تا عبور کنم از هستی!
+ نوشته شده در  2007/6/8ساعت 1:29  توسط افیون  | 

خوشبختی...

یکی که من نمی خوام بگم کیه و بهتر شما هم نپرسید دیروز با کلی خوهش و تمنا گفت اینو تو بلاگم بنویسم... منم که دلم نمی یاد دل بچه مردم رو بشکونم:



خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست، خوشبختی دوست داشتن داشتنی هاست!

ویکتور هوگو




پی نوشت: باشد که پندی بیاموزید!
+ نوشته شده در  2007/6/5ساعت 15:46  توسط افیون  | 

از دور که می آمدی...

فکر می کردم یه سوی من می آیی... سالها منتظر بودم... با نظاره به گام های استوارت...با آغوشی پر از رنگین کمان به نظاره ات نشسته بودم...بی خبر از اینکه تو انعکاس یک سرابی در چشم من!




+ نوشته شده در  2007/6/3ساعت 21:27  توسط افیون  | 

بی پایان...

میان این برهوت
این منم
من مبهوت!




الان حس اون نویسنده رو دارم که یه عالمه شروع واسه داستاناش داشت ولی هیچ پایانی نداشت و همه داستاناش نیمه تموم مونده بود!
+ نوشته شده در  2007/6/2ساعت 18:39  توسط افیون  | 

دیر کردی...

فقط چند دقیقه دیر اومدی... خیلی برات صبر کردم... ولی می دونی چیه؟ دیگه باید می رفتم... دیگه نمی تونستم بمونم... نمی دونم تقصیر چیه...ولی ایکاش زودتر اومده بودی!


این خواسته ی بزرگی نبود!
+ نوشته شده در  2007/5/31ساعت 23:25  توسط افیون  | 

...

امروز سری به اخترک ب612 زدم ، حتی اونجا هم پیدات نکردم.
یعنی انقدر دوری؟
می خوام بقیه آسمون رو هم دنبالت بگردم.
شاید پیدات کردم!








پی نوشت: فقط به خاطر رنگ گندم!
+ نوشته شده در  2007/5/29ساعت 22:49  توسط افیون  | 

هر روز گمشده تر از دیروزم...

این روزها دلتنگ آسمانهای بی ستاره ام شاید هم ستاره های بی آسمان... تا می خواهم به خودم نزدیک شوم از فرط شوق از خودم رد می شوم... انگار نه انگار!








پی نوشت: دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد........گفتا شراب نوش غم دل ببر ز یاد!
+ نوشته شده در  2007/5/27ساعت 15:19  توسط افیون  | 

خستگی...

این روزها خیلی خسته میشم...
ولی این خوبه
چون دیگه موقع خواب مجبور نیستم فکر کنم تا خوابم ببره!








پی نوشت: خواب های رنگی ببینی...!
+ نوشته شده در  2007/5/26ساعت 0:22  توسط افیون  | 

...

گلی رو که برام خریدی می خوام خشکش کنم که تا ابدیت داشته باشمش!
+ نوشته شده در  2007/5/23ساعت 23:20  توسط افیون  | 

'forgetable'

می نشینم...
چای...سیگار...کتاب...
کوهن آرام در گوشم زمزمه می کند...I'm your man
سعی می کنم آرام باشم...
زیر لب دعا می خوانم...


می خواهم فراموشت کنم!




پی نوشت: خودم هستم...!
+ نوشته شده در  2007/5/22ساعت 0:55  توسط افیون  |